![]() |
![]() |
|
|
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دست هاي تو توانايي ان را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشم هاي تو به من مي بخشند شور . عشق. مستي و توچون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:3 توسط هستی |
|
|
پس از آن غروب رفتن،اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر،تو بیا شروع من باش
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من
قد بکش رو باور من زیر سایه بون دستام
خسته ام از تلخی شب،تو طلوع زندگی باش
بی تو و آبی عشقت ،تشنه ام کویر لوتم نمی خوام آشفته باشم،آرزوی خفته باشم تو نذار آخر قصه حرفم و نگفته باشم
من رسیدم رو به آخر،تو بیا شروع من باش |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:16 توسط هستی |
|
|
رفت و منو تنها گذاشت با كوله بار خستگي گمشدم و تنها شدم تو كوره راه زندگي رفت و نگاهي ام نكرد به اين مسافر غريب كه بعد اون چه ميكشه از اين همه درد و فريب رفت و نگاهمو نديد كه غرق بارون و غمه ازاين همه درد و فريب هرچي بگم بازم كمه رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگيم با يك بغل شعر و غزل كه گم شده تو زندگيم رفت و كتاب عشقمون زير غبار روزگار از ياد اون رفت و حالا منم اسير و بي قراررفت و كبوتر هاي عشق واسش بهونه ميگيرن گلاي باغ زندگيم از غم هجرش ميميرن رفت و نگفت كي مياد نگفت به يادم ميمونه اما دل ساده من بازاونو عاشق ميدونه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:32 توسط هستی |
|
به ديروز ميانديشم به لحظه هايي كه بوي سادگي ميداد به كودكي هايم كه مثل باد گذشت به خنده هايي كه از ته دل بود به لحظه هايي كه در عمق ابي چشمانم صداقت پرواز ميكرد دل كوچكم خبر از دنياي نامردي نداشت به ديروز به مهماني كودكانه ام به عروسكم كه مهمان مادر بزرگ بود به چادرگلدار مادر بزرگ كه بوي زندگي ميداد به شيرينترين خاطرات كودكيم كه همان خندهاي مادر بزرگم بود كه هيچ وقت ازم دريغ نميكرد به حامي كودكيم كه تمام خطاهاي كوچكم را دوست داشت به قصه هايي كه برام ميگفت قصه ي محبت مهربوني و من چه ساده فكر ميكردم زندگي يعني قصه هاي مادر بزرگ چقدر سخته كه همه ي باور هاي كودكيت رو قاب كني و بدوني كه هيچ وقت به دردت نميخوره چقدر سخته پات رو تودنيايي بزاري كه برات غريب و مبهمه ولي همه تشويقت ميكنن كه امتحانش كني و چقدر زود اسير ظاهرش ميشي فريب دروغهاي رنگارنگش رو ميخوري فريب ادمكهاي هزار چهره با هزار نقاب و باز به ديروز مينگرم به ثانيه هايي براي اخرين بار صداقت را لمس كرده بودم لحظه هاي پر هياهوي كودكي به دقيقه هاي شيريني كه هيچ وقت تداعي نميشوند وبه اين كه ثانيه ها چقدر حسودند......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:54 توسط هستی |
|
|
ديگر برايم فرقي نميکند. حتي اگر تو با
کولهباري از شکوفههاي بهاري بيايي و در خانه قلبم را بزني، جوابي برايت ندارم.
بين تو و همه آن غريبهها در نظرم فرقي نيست. جلوتر بيا. خوب نگاهم کن. اين چهره
خسته، چهره همان فرشته مهربان توست.فکر نکن که ذهنم همه دلبستگيهاي قديمي خود را به
فراموشي سپرده است. هرگز... هرگز منتظر نباش که روزي قلبم با تو مهربان شود . اگر
صدايم را با خنده رنگ ميزنم همهاش بازيگري است. دست خودم نيست. اين روزها براي
همه دنيا نقش بازي ميکنم. دست خودم نبود عزيزم، من نميخواستم دوستت داشته باشم.
انگار يک نيروي ماورايي مرا مثل يک عروسک کوک ميکرد که عاشقت باشم. صدايت را زيبا
بشنوم و چهرهات را دلربا ببينم. دست من نبود. تو از من کار محال ميخواستي. تو از
من چه توقعي داشتي؟ و چه توقعي داري؟... خودت هم خوب ميداني که راست ميگويم. مگر
تجربه نکرده بودي که تا از من ميبريدي مثل گل پژمرده ميشدي و دوباره به سويم
برميگشتي. تو از من کاري را ميخواستي که حتي خودت قادر به انجام آن نبودي... تو
از من کار محال ميخواستي...
اکنون چشمهايت را باز کن. اين منم. آنگونه که تو ميخواستي شدهام. به آن چيزي که
ميخواستي رسيدهام. بين تو و همه آن غريبهها فرقي نميبينم. از زمين و زمان
بيزارم.........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:47 توسط هستی |
|
|
در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه کردم در بي کسيم براي تو که همه کسم بودي گريه کردم در حال خنديدن بودم که به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه کردم در حين دويدن در کوچه هاي زندگي بودم که ناگاه به ياد لحظه هايي که بودي و اکنون نيستي نشستم و آرام گريه کردم به ياد تمام لحظه هايي كه عاشقانه نگاهت ميكردم ولي تو نمي فهميدي گريه كردم به ياد غروري كه به خاطر تو ازبين رفته گريه كردم به ياد ارزوهاي شيرينم كه از انها جزنيشخند چيزي نمانده گريه كردم و اكنون بي پناهتر از هميشه تنهاييهايم را در اغوش ميگيرم وبه ياد سادگيهايم گريه ميكنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 23:28 توسط هستی |
|
|
به تو می انديشم ای سراپا همه خوبی همه وقت و همه جا تک و تنها به تو می انديشم من به هر حال که باشم به تو می انديشم تو بدان اين را تنها تو بدان! تو بيا تو بمان با من . تنها تو بمان جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند اينک اين من که به پای تو درافتادم باز ريسمانی کن از اين موی بلند تو بگير تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است اخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 21:34 توسط هستی |
|
|
تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور کني؟! .... انگار که صداي پر غصه ي نگاهم را نمي شنوي!! .. مي دانم. آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.! .. به همان شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد، قسم مي خورم که …. حتي شاپرک ها هم نفهمند روزي براي ديدنم لحظه شماري مي کني. پس بگو دوستم داري حتي يکبار…..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:57 توسط هستی |
|
![]() ديگرنمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم ، من تو را مي خواهم.من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک كنند.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:0 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
|
|
RSS
|